تبليغاتX
وبلاگ ادبی شمشیرزن نابینا
مركز آموزش ايرانيان

وبلاگ ادبی شمشیرزن نابینا

گاهی وقتا دلم می خواد یه چیزایی بنو یسم..............

دیروز تولدش بود

میگفتن هر کی بره دیدنش  بهش  عیدی میده

من دلم پر کشید و خواست بره دیدنش اما نشد

حالا نمیدونم به اشکهایی که جمع شد به نگاههای ملتمسم به بغضهایی که شکست هم عیدی میده؟؟؟

 

................................................................... در انتها حسرت!

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 4:2  توسط شمشیر زن نابینا  | 

دوست دارم امیدی باشم که در شریان عالم جریان دارد....
یا نگینی باشم که پنهان در حسرت دلهاست.....
دوست دارم خلاصه نشوم در روزی و روزگاری.....
دوست دارم همیشه باشم هر جا و هر کجا که دلم بخواهد.....
چه در دل قطره ی شبنم چه در حفره ی اشک چشمی.......
دلم میخواهد از دل جدا نباشم دوست باشد و عشق باشد و دوست داشتن.....
همه ی بودنم با امکان بودن با  ذره ذره ی کائنات در فراسوی ذهن انسانی ام را آرزو دارم......
بی دغدغه ی نرسیدن و نشدن بخواهم آنچه که امکانش بعید است......
دوست دارم بیشتر از آدمیتم بودم و غریبه ی ناشناخته ترین جاهای عالم که خدا مرا رهنمون میکرد در تمام این سطح نا همگون هستی.................................................................................
تا باز به انسان بگویم که هنوز با همه ی غرور وعلم و افتخارات انسانیت ؛ ذره ای هستی ناچیز در میان ابرمخلوقات خارج از ادراکت...........................................................................................
وکسی نتوانسته از هیچ ؛ چیزی بسازد که تو عالم را  خلق کردی.....
واشرف مخلوقات را......
پس یاری ام کن تا به شایستگی اشرف مخلوقات باشم ..................................................
یادت نرود ! ..... 

اشرف مخلوقاتی ..........

و نفسی از خدا در تو جریان دارد.....................

 و تو ذره ای از روح خدایی .....................................................................................................

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 3:48  توسط شمشیر زن نابینا  | 

نشمرده هزاران سر و سر در زیر جلد مرموزت پنهان است....
تو دشنه ای در دست وصورتی پنهان زیر سایه های وهم و خیال  ورمزآلود دسیسه های برنوشته بر قامت قربانیان افتاده بر خاک تباهیه دروغهایت ایستاده ای وبر اجساد آنان نعره ی پیروزی سر میدهی......
طنین صدای خنده هایت اماج ضربه های نشسته بر زخمهای باز و کهنه بدنهایای انان و رسوخ کرده بر جسم وجان آنان است.................................................
و صورتهایشان را با گامهای آتشینت له میکنی و میسوزانی.........................
و آنان باز هم نمیفهمند تو چه کرده ای باآنان.........
و همچنان با تو هستند با تو میآیند هر کجا که افسارشان را بکشی.........
لشکری عظیم از این مردگان فراهم کرده ای وبه جنگ که میروی...........
کیست که شلاق و شمشیرو خنجر تو و گامهای آتشینت و نعره های سهمگینت بر آنان کارگر نیست و باید با خود لشکر ببری و آن هم از این مردگان که ..................
خود را هم نمیتوانند سرپا نگه دارند و نه ایمانی و نه عزمی راسخ در آنان است ؟............
کاش من هم جزء آنان باشم که بر علیه توست..............
چون تو ناحقی..........................................................................................................
وحق پایدار است و باطل ناپایدار.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 4:44  توسط شمشیر زن نابینا  | 

عیدییتو از خدا بگیر !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 8:9  توسط شمشیر زن نابینا  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 5:20  توسط شمشیر زن نابینا 

سکوت یعنی خفه شدن

نگفتن حرفها

علامت بی عرضگی و ترس

ترس از گفتن

مگه زبون نداری ؟ خب حرف بزن دیگه .......................................

.

.

.

.

.

.

با خدایت حرف بزن ....هر چه دل تنگت میخواد......

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 6:49  توسط شمشیر زن نابینا  | 

اما هنوز یه نیمه ی دیگه مونده ......

بپا عقب نمونی که دیگه جبرانش سخته !

.

.

.

خدایا منو یاری کن تا از فرصت ها به خوبی استفاده کنم ...

و شب قدر را دریابم ..................................................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 20:44  توسط شمشیر زن نابینا  | 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 20:43  توسط شمشیر زن نابینا 

در انتهای عمیق ترین افکارم جرقه ای زد و شعله ای درخشید و وجودم همه روشن شد ....

سیاهی رفت و کویر دلم گلشن شد ....

 رمضان آمد تا تو را جلا بخشد ....دلت را سیقل داده و جانت را شفا بخشد ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 4:55  توسط شمشیر زن نابینا  | 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 2:52  توسط شمشیر زن نابینا  |